تبليغاتX
سادگي: قصيده نه، غزل شايد
سادگی
قصیده نه، غزل شاید (سابق)
دوشنبه دهم بهمن 1390

کافه‌چی پیچ صدا را می‌چرخاند

پرنده‌ای میان همهمه‌ی کافه* چهچهه می‌زند

چند نفر سر می‌چرخانند و بالا را نگاه می‌کنند

اما شاخه‌ی درختی اینجا نیست و پنجره‌ها بسته‌ است.

 

همهمه خوابیده، مشتری‌ها تک و توک مانده‌اند

کافه‌چی چند بار زنگ را می‌نوازد؛ کافه تعطیل!

--  و پیچ صدا را می‌چرخاند --

 

از کافه دور شده‌ام

 آواز پرنده را هنوز می‌شنوم

این یکی اما

 میانِ قفسه‌ی استخوان‌ها آشیانه دارد.

 

9 بهمن 90

 

*: کافه مهتاب

+ نوشته شده در 2:37 توسط محمد.
یکشنبه دوم بهمن 1390

یازده شب است

بنا بر یک قانون بی‌رحم درهای خانه بسته شده

و کسی منتظر مهمان نیست

چند وقت است متوجه شده‌ام، ما را، شب‌ها در خانه‌هایمان، توی اتاق خودمان و با لباس‌های خوابمان زندانی می‌کنند.

 

*

از آنهایی نیستم که تا صبح می‌شود کفش پایشان می‌کنند و از اولین لحظه‌ی آزادی‌شان با عجله استفاده می‌کنند

- و شب‌ها آنقدر خسته بر می‌گردند که قبل از قفل شدن در خوابشان ببرد -

بر عکس من نصف روز از آزادی ام را تلف می‌کنم.


 *

مایی که محکوم ابدیم، همه‌ی شب‌ها با لباس‌های خوابمان، به دور از قانون‌های روز، در زندان باشیم

باید بیشتر به شب‌هایمان رحم کنیم؛

تا  قبل از قفل شدن در غافلگیر نشویم

-تا اگر یک بار درها قفل شد و دیگر باز نشد کسی چه می‌داند؟! –

نگوییم : «چرا این همه فاصله؟»

 

اول بهمن

+ نوشته شده در 2:5 توسط محمد.
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390

ایستگاه شلوغ است

اینجا را رنگ زرد و مهتابی زده‌اند؛ رگ‌های سیم که از میان سیمان سرب‌گون رد شده‌اند

دو سایه‌ی سرد بر دو سرِ دالان ‌اند

ناگه

سرما

و بعد

قطار

خود را روی ایستگاه می‌کشند..

 

رفته‌اند.

از آدم‌ها خبری نیست

لامپ‌ها مه‌گرفته و تابلوها بر دیوار، جا مانده‌اند.

یک پاک کن بزرگ

 - [رخ دیگر قطار ] –

خودش را روی همه چیز کشیده‌است

دو دروازه‌ی سیاه دوباره دالان را می‌بندند.

 

 پایین‌تر از ریشه‌ی عمیق‌ترین درخت‌ها

پاییز نفوذ می‌کند.

اینجا.. فاصله‌ی فصل‌ها تنها سه دقیقه‌ ست؛

تا قطار بعدی از پشت  سایه ظاهر شود.

 

* 

فقط از تیک تاکِ پیوسته‌ی ریل‌ها و دل‌آشوبه‌ی تکان‌ها ست که پی‌می‌برم..

  - شبیه‌ یک توطئه است؛-

سوار بر قطار ‌ام

و در یک ایستگاهِ زیرِزمین منتظر ایستاده‌ام.

23مهر

+ نوشته شده در 18:14 توسط محمد.
دوشنبه یازدهم مهر 1390

زندگی‌ام را وقف مردن کرده‌ام

و مانند شبحی در انزوا زندگی‌های دیگر را تماشا می‌کنم

تا..

پنجاه‌ساله شوم؛

 

عاشق

واین‌بار شجاع

 

چرا که « در پنجاه‌سالگی همه چیز ساده‌تر خواهد بود..»

 

پای حرفم قسم‌ می‌خورم، حتی اگر؛

سیاره‌ای جدید پیدا بشود

جایی‌که هر زمینی معشوق‌اش را در یک آدم-فضایی بیابد.

 

می‌دانم که تا پنجاه‌سالگی بر روی دستانم پَر می‌روید

پرهایی که در باد رشد می‌کنند و روی هوا می‌برندم

« درپنجاه‌سالگی عشق ساده خواهد بود

 

***

یک نفر باید چند‌سالی را در زمان سفر کند.

11 مهر 90

+ نوشته شده در 15:43 توسط محمد.
چهارشنبه یازدهم اسفند 1389
مردی امروز، جایی، به 70 سالگی‌اش لبخند می‌زند
چهار نفر را دزدیده‌اند...

چیزی گم شده است؟

کم شده است؟

+ نوشته شده در 13:0 توسط محمد.
شنبه سی ام بهمن 1389
«یه حبه قند»

از فیلم‌هایی که در جشنواره دیدم،این  یکی جا مانده بود.

میرکریمی را برای لوکیشن‌‌های بکر، قاب‌های دوربین، سادگی و سکوت فیلم‌هایش دوست دارم. در فیلم‌هایی او چیزی که به بچه‌گی‌ام مربوط  است پیدا می‌کنم. سینمای میرکریمی خلاف جریان است، زیر نور ماه یک استثنای کاری او بود که همه متوجهش شدند چون سوژه‌ی اجتماعی داشت.

یه حبه قند چند قاب، نما و اتقاق دارد که آدم از جا می‌کند،  اتفاق های کوچک چند ثانیه ای که حتی به قصه‌ی اصلی ربطی ندارند ولی کشفشان تماشاچی را ذوق مرگ می‌کند. یک حبه قند قصه دارد ولی کارگردان عمدا قصه‌گویی نکرده و از این جهت فرم داستان کوتاه‌های جدید - بعضی از داستان های جومپا لاهیری یا کارور- را دارد.

به هر صورت یک کیفیت زیبایی شناسانه که به زمینه‌ی عکاسی ، گرافیک ، سفر به طبیعت‌ ایران بر می گردد تجربه‌ی فیلم های او را برای تماشاچی بدیع میکند.

 چرا «یه جبه قند» شاهکار  نیست با این که کلی نازک کاری شده؛ فیلم آنقدر ساده نیست. کارگردان خودش را رها کرده برای تماشای منظر و دیدن چیزهای کوتا و زیبا.  ویدیو آرت با فیلم شباهت های زیادی دارد ولی در ویدیو آرت زیبایی شناسی بصری کاگردان کار را پیش می‌برد، در فیلم سینمایی قصه همه چیز را پیش می برد. میرکریمی خیلی چیزها را که شخصا ازشان لذت می‌برد بازیگوشانه به ما نشان میدهد: معماری، منظره، قاب خوب، ترکیب بندی رنگ، رفتار بچه‌ها؛  نمی‌دانم شاید بعدا به یک سبک برسد و الان شروع شکل گرفتنش آن است.

 در کارهای قبلی میرکریمی یک عیب وجود نداشت ولی در این کارش هست نوعی سانتی مانتالیسم زندگی ایرانی -رفتارهای مردان و رنان فامیل- سفره و تیپ‌هایی که در آمده نوعی خوش خیالی و بی نقصی تصنعی دارد، زندگی سنتی ایرانی بسیار به رخ کشیده می‌شود، کارگردان در  گزینشی نشان دادن و حتی پاستوریزه کردن فضای زندگی اغراق کرده.

یک ویژگی جدید سینمای او  اتفاقات از حالت ماروایی شبیه معجزه خارج می‌شود (پایان خیلی دور خیلی نزدیک) و به نوعی نشانه گذاری زمینی اما دو پهلو و به همین جهت به شدت سینمایی می رسد. اوجش  روشن شدن پینکه سقفی و رادیو ضبظ در پایان فیلم است.

+ نوشته شده در 21:53 توسط محمد.
چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389
«اینجا بدون من»

  سومین فیلم خوبِ بهرام توکلی را دیروز دیدم. «پابرهنه در بهشت» و «پرسه در مه» دو فیلم قبلی‌اش اکران عمومی نشدند و این نوشتن برای کسی که چیزی از او تماشا نکرده را - در فیلم‌هایی که فرم شان مهم است- سخت می‌کند.

آدم‌های فیلم‌های توکلی روان‌نژند ‌اند - بیمار روانی، معلول، نابغه- بی‌آازار‌های خسته اند از این دنیا. پابرهنه در بهشت درست یادم نمانده حال ولی  حال و هوایش همین بود اما در مورد پرسه در مه و اینجا بدون من می‌شود گفت آدم‌ها با زندگی – زنده ماندن – مشکل دارند. و خودشان یا چیزی که می‌بینند را با زحمت تحمل می‌کنند. برای همین شخص اول فیلم راوی قصه است.

فیلم او در آرامش جلو می رود چیزهای نچسبیدنی و گل‌درشت ندارد، طراحی صحنه همین ریتم را حفظ می‌کند و اشیایی که با آن فرم جور در نیایند در قاب نمی‌بنیم. رنگ‌ها بسیار با اهمیت‌اند و شاخص‌ترین ویژگی بصری فیلم‌هایش هستند. رنگ‌های کروماتیک – با غلبه زرد، ابی و سبز- این سلیقه رنگی در انتخاب لباس‌ها و افکت‌های تصویری تقربیا همه تصاویر را در یک کیفیت نگه‌می‌دارد. این جور رنگ‌ها با جهانی که آدم ها در آن سیر می‌کنند جور در می آید چیزی که نشان می‌دهد که توکلی از این فضا چیزهای زیادی می‌داند! همین طور عشق به عنوان چیزی در زمینه‌ی داستان مثل نور یک شمع  اثر خو را دارد اما تنها المان موثر و قدرتمند نیست در هر سه فیلم او بوده.

 پایان خوش«اینجا بدون من» بسیار شکننده هست و باید فیلم را دو بار دید تا آن رویِ تلخ که کارگردان این بار نشان نداده را دید. در زندگی ِکه او نشان می دهد نیروی ویران کننده ای وجود دارد، نیروی ویران کننده ای که جهت خشونتش به بیرون از آدم‌ها نیست بلکه میل به ویران کردن خودِ آدم دارد دلیل خستگی آدم‌هایش همین است؛ خستگی صابر ابر در این فیلم را باید ببیند یا خستگی ناشی از نبوغ شهاب حسینی در پرسه در مه را. آدم‌هایی که حتی سعی می کنند رستگار شوند- رندگی کنند- اما قانع نمی‌شوند. مساله فیلم های توکلی بسیار انسانی است.

+ نوشته شده در 16:49 توسط محمد.
دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389
«خیابان‌های آرام» کمال تبریزی

  چند دقیقه اول فکر می‌کردم متاثر از 1984 جورج اورول باشد برای همین فیلم را خارج از ایران ساخته. خیابان‌های آرام فیلمی کمدی است که فضای فانتزی دارد. در تیتراژ اول فیلم  عوامل با عنوان‌های طنز معرفی می‌شوند و شروع قصه در یک دارلمجانین است.

بگذریم فیلم خیلی بد بود. تماشاچی ها در موزه‌ی سینما بلاتکلیف مانده بودند -چون اولین اکران فیلم امشب بود- که باید بخندند یا عصبانی باشند. فیلم خنده دار نبود، شوخی‌ها و تیکه‌هایش نمی گرفت- فیلمنامه را کامبوزیا پتوی نوشته و دستش درد نکند الحق خیلی بد نوشته بود! – فیلم می‌خواست فانتزی باشد؛ پلیس‌ها، آدم‌های شهر و روابطشان در پایان بندی عوامل فیلم را فانتزی نشان دهد اما از کار در نیامده بود.

 اما خیابان‌های آرام یک فیلم جنجالی می‌شود، به خاطر موضوعش.  اگر بنا بود در ایران فیلمبرداری شود به این‌جانمی‌رسید. شاید فیلم اکران عمومی داشته باشد. اما حرف توی شهر برایش زیاد خواهد بود -  بعضی‌ها به خاطر شجاعت کارگردان کمپین هواداری فیلم را راه می‌اندازند- اگر مارمولک پدیده شد برای این هم ممکن است. اگر اکران نشود سی.دی اش زیر زمینی به بازار می‌آید، اگر اکران بشود با احتمال سانسور  و حذف می‌آید.

‌فیلم به شدت متکی به ارجاع به درگیری‌های خیابانی بعد از انتخابات است و برای مخاطبی که جزییات را نمی‌داند و در آن فضا زندگی نکرده یک چیز بی سر و ته است.  چطور چنین چیزی ممکن شده ؟ فیلم  تقلیل‌گرا به مسایل نگاه کرده و همه ماجرا در فیلم به یک تیوری توطه از جانب معاون رییس پلیس که یک زن است و با زن رییس پلیس که خبرنگار شبکه تلویزیونی است رقابت دارد تمام می‌شود. این تقلیل گرایی باعث شوخی‌های بی نمک هم شده چون شوخی‌ها تعیین مرز شد‌ه‌اند، یک جوری استاندارد اند و حاشیه می‌روند.

از کمال اگر بگذریم تهیه کننده فیلم یعنی محمود رضوی و بعد هم مدیریت سینمایی چطور چنین ریسکی کرده؟ به نظرم تهیه کننده چرتکه انداخته و روی گیشه مخاطبِ سبز حساب کرده والبته قدرت لابی‌اش که مجوز فیلم را بگیرد. همان طور که گفتم این فیلم خوانش آن بخشی است که عمق حوادث سال قبل را یک توطیه بیرونی، چند اشتاه سهوی و قصد و غرض‌های شخصی می‌داند که جهل و نار کار آمدی به آن دامن و چنان شد که شد و اصالتی به خواسته‌ها‌ی دو طرف نمی‌دهند.

البته کمال همیشه آدم صلح بوده اما واقعا با عجله‌اش یک کار بد سینمایی درست کرده- در مقایسه با لیلی با من است، مارمولک، یک تکه نان- و ماجرای سال قبل را هم دامبولیزه کرده. خب بعد از حاتمی کیا ، تبریزی است که نتواسته از سال قبل بگذرد اما این میانجی گری و سیاست زدگی کارش را خراب کرده، حاتمی کیا حداقل در فیلمش فهمیده که پدیده سال قبل از سطح آژانس شیشه‌ای- دوره تاریخی‌اش و راه‌حل‌هایش-  عبور کرده اما تبریزی اصلا نفهمیده ماجرا چه بود؟! چون فیلمش در واقع می گوید؛ بیایید به خودتان بخندید که چقدر مسخره بود همه چیز. این یعنی دامبولیزه کردن.  

 

پا نوشت:  جایی که در سالن سینماتوگراف نشسته بودم کسی نمی‌خندید، من چند جا بلند خندیدم و یک بار حتی دست زدم، به نظرم جو سالن به نفع فیلم نبود، اما موقع بیرون رفتن تقریبا همه در قسمت عالی رای انداختند، مثل لایک‌ها زدن توی گودر که یک چیز داغون به خاطر موضوعش مثبت صد تا می‌شود، این یعنی تقلب.

+ نوشته شده در 2:49 توسط محمد.
شنبه بیست و سوم بهمن 1389
درباره‌ی «جدایی نادر از سیمین»

 جشنواره‌‌ی دو سال پیش نمایش درباره‌‌ی ‌الی که تمام شد می خواستم کارت رای‌ام (همان منتخب تماشاگران) را بندازم توی صندوق در قسمتِ عالی، دم صندوق شلوغ بود و هر کس کارت انداختن را با جمله‌ای که بقیه بشنوند همراه می‌کرد انقدر شنیدم که کارت را نیانداختم و گذاشتمش توی کیف پولم. یک کارت خاکستری با مهر آبی درباره‌ی‌الی یکسالی توی قفسه روی میزم بود گاهی می‌دیدمش و همیشه راضی بودم که برای خودم برداشتم.

اگر درباره‌ی الی پایان تلخ بود «جدایی نادر از سمیمن» تلخی بی پایان است. یک فیلم با سکانس‌ها و پلان‌های بسیار – تقریبا 120 دقیقه- جدایی نادر از سیمین راجع به ما ایرانی هاست. به نظر من پلان به پلان فیلم محاکمه‌ی شهروندان است با جزییات بسیار و پرداخت ظریف‌تر نسبت به درباره‌ی الی.

فیلم چنان به درباره الی پیوسته است که انگار دوربین همراه آن آدم‌ها از تعطیلات کنار دریا به شهر برگشته، و حالا داریم یک قسمت از زندگی یکی از آن‌ها را می‌بنیم. آدم‌هایی که از پایان تلخ الی هیچ چیز یاد نگرفته‌اند همان طور که ما تماشا کردیم و فرقی نکردیم. مشاهده‌‌‌ی اصغر فرهادی این بوده و برای همین در فیلمش همه چیز را به رویتان می‌آورد.

به نظر من مثال‌های بسیار از خلقیات شهروند ایرانی در این فیلم در سه زمینه قابل تفکیک هستند ۱- مواجه شهروند با قانون و نمود‌های مدنی ۲- مذهب، شریعت و نمودهایش در زندگی روزمره شهروند ایرانی ۳- نظام ارزش‌داوری و اخلاق فردی در زندگی آن شهروند.

هر کس این فیلم را ببیند خواهد دانست که اخلاق در میان شهروندان ایرانی - البته آن بخشی که من جزءشان هستم، خوب می شناسمشان و زندگی ام با آن‌ها می‌گذرد- چه وضعی دارد. نظامِ اخلاقی یک شهروند که منبع آن می تواند بر قانون و زمینه‌ی مدنی، بر مذهب و شریعت، یا یک معیار انتخاب شده توسط فرد بنا شده باشد. و چنین نظام اخلاقی وجود ندارد و با شلنگی که کارگردان به روی تماشاچی‌ها گرفته اگر برای کسی ابهامی مانده باشد شسته می‌شود و به جایش این جمله باقی خواهد ماند؛ «دروغ می‌گوییم».

خوش به حال ما شهروندان که فرهادی می‌بیندمان!

+ نوشته شده در 0:57 توسط محمد.
جمعه بیست و دوم بهمن 1389
«گزارش یک جشن»

 

ابراهیم حاتمی‌کیا فانتزی‌های زیادی در فیلمش دارد. خانم چادری که عاشق شوهرش هست، صبور و امروزی است. فانتزی دیگرش سرگرد مِلو، مامور پلمپ با نمک، سرهنگ جدی وظیفه شناس است که در عوض به کسانی که عروسی‌شان را تعطیل کرده اند کارت دعوت یک رستوران دیگر  را می‌دهند. اصلن همه ماجرای کارخانه صابون سازی که شده مرکز مشاوره ازدواج فانتزی هست، آدم  هایی که آن تو هستند فانتزی اند دختر و پسر هایی که پرداخت نشده اند چیزی راجع بهشان نمی دانیم ، واقعا بچه هستند البته بچه‎ فرض شده‌اند مساله‌شان ازدواج است یعنی وصلت دختر و پسر – نه از جنبه مشکل پولی، شغلی یا روانی- در فیلم هنوز اختلاط دختر و پسر مهم است و یک نو آوری مرکز تلقی شده- از این جهت که بهش اشاره می‌شود.-

فیلم پر از نماد هست. بانو که مدرکش فیزیک از دانشگاه تهران  و تخصص‌اش زلزله شناسی است. نماز اول وقت می‌خواند و نماز در فیلم حاتمی‌کیا یعنی پرچم سفید صلح یعنی یک نشانی آشنا میان مذهبی‌ها؛ ای بابا ما همه هنوز نماز می‌خوانیم! همین طور چادر سیاه؛ حجاب، بانو یک آدم خوب با حجاب است، یعنی آدم خوبی است و حجاب هم دارد هر چند تناقض در آدم خوب بی‌حجاب، یا آدم بد با حجاب باشد فعلن کارگردان به این نوع از تناقض نرسیده!

 یک برج فانوس دریایی داریم - در جایی تصویرش با صدای اذان کاظم‌زاده میکس شده و منازه ی مسجد نمی‌بینیم- دودکش کارخانه که تغییر کار کرد داده. دیگر در نمادین و در عین حال فانتزی یودن این پدیده شکی نیست .آدم هایی که با یک فانوس روشن در دست (مقیاس کوچک شده فانوس دریایی) در شهر راه می‌روند و بعد هم در بوستان پایداری جمع می‌شوند. نمادهای اجتماعی گروه فشار و سردار، همسر سردار، دختر سرهنگ و بچه‌ شهید هم جای خود. نمای درشت قرآن و العاقبه للمتقین هم به جای خود.

 پس فیلم به شدت نمادین است و پر است از فانتری.

اما سکانس آخر فیلم ، یعنی از جایی که درِ مرکز مشاوره پلمپ می‌شود و مردم توی خیابان راه می‌افتند. قصه به سطح دیگری می‌رود. آدم‌هایی که در خیابان راهپیمایی کنان به جایی می‌روند؛ مساله‌‌ای اجتماعی و قضایی تبدل به یک بحران سیاسی و امنیتی می‌شود. چون ابراهیم حاتمی‌کیا راهپیمایی های بعد از انتخابات را فراموش نکرده،می‌شود گفت جواب یک سوال را به زعم خودش داده؛ این‌ها چه شد که راهپیمایی کردند؟

ژانر شناسی حاتمی‌کیا: در این فیلم جاج کاظم رفته کنار- در آژانش، موج مرده و به نام پدر  نام‌های مختلفی داشت که پرویز پرستویی نقششان را بازی می‌کرد و این اتحاد حفط میشد. این دفعه سردار کنار ایستاده - در جنوب کار عمرانی می‌کند- و فیلم قصه‌ی زن سردار است- فاطمه که در آژانس نامه  ‌نوشت، در به نام پدر حرف می زد – با موبایل دایم صدایش را شنیدیم-  حالا پرسوناژ اول فیلم شده.

 نقش کیانیان نماد عقل و انعطاف داخل حاکمیت -در بخش نهاد نظامی -است که نظرش نادیده گرفته می‌شود و اتفاقات از او عبور می‌کند.

حاتمی کیا  همیشه به نظر من به خانه‌اش و جمع دوستانش نظر داشته،  وقتی به نام پدر را دیدم حدس زدم حالا به همسرش برگشته، فکر می‌کنم بانوی تازه متولد شده همان که به بانو می‌گوید " بانویی که کوتاه بیاید و زنده و مرده اش فرق نمی کند."  باید مساله بعدی او باشد.

حاتمی کیا مخاطب فیلمش را سردارهای‌ جنگ، مسولین  و حاکمیت (قدیمی‌ها) می بیند، می خواهد مترجمی برای آن‌ها باشد و این نیروی محرک نمادین بودن سراسر فیلم است، کلید تفسیر نشانه‌ها. نشانه‌های کمکی برای ذایقه‌ی آن مخاطب. او برای کسی که عاشق سینماست فیلم را نساخته.  

+ نوشته شده در 2:36 توسط محمد.
Check Page Ranking