تبليغاتX
سادگي: قصيده نه، غزل شايد
سادگی
قصیده نه، غزل شاید (سابق)
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384

بهار دل­کُش

 

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم...

 

 

   

   

" انسان حیوان ناطق است " ؛

 حالا چه حیوانات سیه روزی هستیم - ما که از حرف­ زدن (با یکدیگر) عاجزیم!  

 

+ نوشته شده در 2:24 توسط محمد.
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
Nuclear tragedy

 

Separately, the EU3 -- France, Germany and Britain -- warned that :

" the information available about Iran's nuclear program could represent only the tip of the iceberg And ... it was a part of the iceberg, below the water that ... did (for) the Titanic"

 

 Believe dears:

   To be, or not to be, that is the question (now)

 

+ نوشته شده در 14:30 توسط محمد.
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
از _ به

 

سلام

من الغریب الی الحبیب...

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

                                  خداحافظ

 

 

در اضطراب یک تفال پیامبر شدم، شاید پر جبرئیل میان آن اوراق بود؛

 

«آنگاه که آتشی دید و به خانواده خود گفت: درنگ کنید که من از دور آتشی می­بینم شاید برایتان شعله­ای بیاورم یا در روشنایی آن راهی بیایم ... انّی أنا ربُک فَاخلَع نَعلَیکَ إنّکَ بالوادِِ المقَدّس ِ طُویً و أنا اختَرتُکَ فاستَمِع لِما یُوحی.» 

 

+ نوشته شده در 3:21 توسط محمد.
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
شراب خانگی ام بس می مغانه بیار
 

 اوضاع امن و امان است و از مشکلات آنچه باقی مانده به صورتی مزمن و تحمل ­پذیر در آمده، تقریبا چند ماهی است موقع صبح کوله بار بی غمی­ام را می­بندم و بی هیچ درد سری می­آیم به دانشگاه، بعد هم به قدر جیره­ام -- حتی کمی بیشتر - محبت بسته بندی شده دریافت می­کنم. دیگر از رفاقت­هایم بوی تازگی نمی­آید، تازه به خیال خودم رفاقت را تمام کرده­ام ... نه لااقل بهتر است آب این حوض تازه شود.

هیچ چیز بدتر از این نیست که همه چیز سر جای خود باشد، در این شرایط زندگی به دورت کبره می­بندد، دیگر آب دهانت از چشیدن طعم خیلی از چیزها به راه نمی­افتد یا دیگر چشمانت از ملاقات هیچ حادثه­ای خیس نمی­شود و بعد دیگر به هیچ بهانه­ای آب از آب تکان نمی­خورد!

  باید از تو بخواهم؛ امسال در حوالی خواب­های ما سال ُپر بارانی باشد، پر از درد و حادثه. شاید هنوز زود باشد ولی به گمانم وقت آن رسیده که دردی مهیب از آسمان فرود آید و زخمی کاری بر تن نقش کند، از آن زخم­هایی که باید یک زندگی پی مرهم­اش باشی، از آن نا امیدی های بی­درمان، از آن­هايی كه در همهمه­ي هیچ میکده­اي گم نشود.

 

 

( متن زیر مستقل از نوشته بالاست.)

□□□

نه برای تو آرزوی بهار نمی­کنم

تو آرواره­ی برف­ها در زمستانی؛ درست مثل شمشادها در بهار

تو همانی که گاهی لبریز می­شوی و بی قرار-

و آنگاه آوار می­شوی روی جاده­های کوهستان؛ همزاد بهمن در زمستان!

اما حالا که می­بینم بهار از راه رسیده - هوا گرم شده -

و تو آرام آرام آب می­شوی دلم می­گیرد.

اینجا رود­هایی که به دریا بیندیشند، صعود سختی در پیش دارند

لااقل اگر در زمستان باشی - در برف - رد پایت به جا خواهد ماند

اما در بهار ... سخت است برادرم-

اندیشمندم از جاری شدنت!      

 

+ نوشته شده در 3:18 توسط محمد.
جمعه دوازدهم اسفند 1384
مسیح باز مصلوب
 

اگر پرواز و چشم­های خیس از میان سطر­های کتابی که افسانه نیست، شاهکار ادبی نباشد- و شايد به واقع همين­ طور باشد- بگذار اهالی شهر واژه­های سربی در همان دایره تنگ – و در عین حال برای خرامیدن بی حصار- کلمه­ها را کنار هم بگذارند و شکل­های عجیب درست کنند. سوداگران ادب تونل­های ظریف و انحنای پیچ پیچ­شان را در دل زمین می­تراشند اما ادیبان راستین نقب می­زنند سوی آسمان.

 "مسیح باز مصلوب " اثر  کازانتزاکیس نوشته بزرگی است جای حرف و نقد هم دارد اما من از این کار پرهیز می­کنم، راستش از خودم پروا می­کنم! از این ماشین مهیب که احساس و عشق و انرژی و طبیعت را می­بلعد و همه را تبدیل می­کند به حرف و حرف و .. هی حرف. بیماری وحشتناکی است و به شدت مسری. این بار اما چانه­ام را سفت می­گیرم شاید این بهار مطبوع جذب جانم شود و تنها دو عبارتی که حین خواندن داستان در ذهنم زنگ می­زد اینجا می­آورم:

 

 

  • "تنزل الاسماء من اََلسّماء" چقدر رازآلود و حکیمانه است این سخن! شما بگیرید برای نمایشی ساده  و تنها یک بازی خشک و خالی به هر کدام­تان نقشی می­دهند و به هر نقش اسمی- البته این واگذاری نقش­ها یکسره با گذشته­ی شما بی تناسب نیست- از قضای روزگار همین نقش­ها آنچنان آینده شما را درمی­نوردد و آنقدر ظریف، ظرف اسم­ها را از مسّما لبریز می­سازد که انگار از ازل نام شما همین بوده.هر کدام ما در زندگی دو اسم داریم : یکی آن نام که - بعد از تولد-  صدایمان می­کنند و دیگری همان که حرف حرفش در طول سالیان نقش می­بندد و گاه در یک لحظه، همان نام که پیش از تولد به ما داده­اند؛ راز زندگی! خدا- آن اسم دیگر مرا... 
  •  مسیح، شیفتگی مرا بپذیر! حالا میدانم که مسیح در  زندگی چه نقشی دارد، دینی که مسیح نداشته باشد جاودانه نخواهد شد. و حالا میفهمم چرا آزار و رنج هایی که محمد کشید کافی نبود ... مسیحای من!

  

غلام آن کلماتم  که آتش انگیزد... 

 

+ نوشته شده در 0:44 توسط محمد.
Check Page Ranking