بهار دلکُش
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم...

■
" انسان حیوان ناطق است " ؛
حالا چه حیوانات سیه روزی هستیم - ما که از حرف زدن (با یکدیگر) عاجزیم!
Separately, the EU3 --
" the information available about
■
Believe dears:
To be, or not to be, that is the question (now)
سلام
من الغریب الی الحبیب...
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خداحافظ
□
در اضطراب یک تفال پیامبر شدم، شاید پر جبرئیل میان آن اوراق بود؛
«آنگاه که آتشی دید و به خانواده خود گفت: درنگ کنید که من از دور آتشی میبینم شاید برایتان شعلهای بیاورم یا در روشنایی آن راهی بیایم ... انّی أنا ربُک فَاخلَع نَعلَیکَ إنّکَ بالوادِِ المقَدّس ِ طُویً و أنا اختَرتُکَ فاستَمِع لِما یُوحی.»
اوضاع امن و امان است و از مشکلات آنچه باقی مانده به صورتی مزمن و تحمل پذیر در آمده، تقریبا چند ماهی است موقع صبح کوله بار بی غمیام را میبندم و بی هیچ درد سری میآیم به دانشگاه، بعد هم به قدر جیرهام -- حتی کمی بیشتر - محبت بسته بندی شده دریافت میکنم. دیگر از رفاقتهایم بوی تازگی نمیآید، تازه به خیال خودم رفاقت را تمام کردهام ... نه لااقل بهتر است آب این حوض تازه شود.
هیچ چیز بدتر از این نیست که همه چیز سر جای خود باشد، در این شرایط زندگی به دورت کبره میبندد، دیگر آب دهانت از چشیدن طعم خیلی از چیزها به راه نمیافتد یا دیگر چشمانت از ملاقات هیچ حادثهای خیس نمیشود و بعد دیگر به هیچ بهانهای آب از آب تکان نمیخورد!
باید از تو بخواهم؛ امسال در حوالی خوابهای ما سال ُپر بارانی باشد، پر از درد و حادثه. شاید هنوز زود باشد ولی به گمانم وقت آن رسیده که دردی مهیب از آسمان فرود آید و زخمی کاری بر تن نقش کند، از آن زخمهایی که باید یک زندگی پی مرهماش باشی، از آن نا امیدی های بیدرمان، از آنهايی كه در همهمهي هیچ میکدهاي گم نشود.
( متن زیر مستقل از نوشته بالاست.)
□□□
نه برای تو آرزوی بهار نمیکنم
تو آروارهی برفها در زمستانی؛ درست مثل شمشادها در بهار
تو همانی که گاهی لبریز میشوی و بی قرار-
و آنگاه آوار میشوی روی جادههای کوهستان؛ همزاد بهمن در زمستان!
اما حالا که میبینم بهار از راه رسیده - هوا گرم شده -
و تو آرام آرام آب میشوی دلم میگیرد.
اینجا رودهایی که به دریا بیندیشند، صعود سختی در پیش دارند
لااقل اگر در زمستان باشی - در برف - رد پایت به جا خواهد ماند
اما در بهار ... سخت است برادرم-
اندیشمندم از جاری شدنت!
اگر پرواز و چشمهای خیس از میان سطرهای کتابی که افسانه نیست، شاهکار ادبی نباشد- و شايد به واقع همين طور باشد- بگذار اهالی شهر واژههای سربی در همان دایره تنگ – و در عین حال برای خرامیدن بی حصار- کلمهها را کنار هم بگذارند و شکلهای عجیب درست کنند. سوداگران ادب تونلهای ظریف و انحنای پیچ پیچشان را در دل زمین میتراشند اما ادیبان راستین نقب میزنند سوی آسمان.
"مسیح باز مصلوب " اثر کازانتزاکیس نوشته بزرگی است جای حرف و نقد هم دارد اما من از این کار پرهیز میکنم، راستش از خودم پروا میکنم! از این ماشین مهیب که احساس و عشق و انرژی و طبیعت را میبلعد و همه را تبدیل میکند به حرف و حرف و .. هی حرف. بیماری وحشتناکی است و به شدت مسری. این بار اما چانهام را سفت میگیرم شاید این بهار مطبوع جذب جانم شود و تنها دو عبارتی که حین خواندن داستان در ذهنم زنگ میزد اینجا میآورم:
□
غلام آن کلماتم که آتش انگیزد...