چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی...
■
«برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی»
حسین منزوی سروده بود « در بیداری به سراغت نمیآیم/ هر بار، از سوزش سرانگشتانم،درمییابم که باز/ نام تو را مینوشتهام.» بعد از این اطلاع، مشوش بودم دیگر قاعده عوض شده بود، مثل اضطرابی که در هر انسان پس از آگاهی به نداشتههایش ظاهر میشود. تا اینکه تجربه و رندی سعدی به کارآمد : « هر شبم زلف سیاه تو نمایند بخواب/ تا چه آید به من از، خواب پریشان دیدن». صبحها یا هر وقت بعد از خواب، اگر به یادم میآمد خواب ندیدهام، این بیت مرهم بود و حتی بالاتر، شکری چاشنی داشت.
اما الآن نمیدانم چرا دیگر این بیت علاج نمیکند. مرهم نیست، شکر نیست که شکایت است!
آن موقع فکر میکردم چرا "منزوی" در بیداری به سراغ منظورش نرفته و مردد میان این سه گمان؛ آیا برایش ممکن نبوده؟ یا ترس از آن که روی محبوب را تاب نیاورد، مانع شده؟! شاید هم شرم!
الآن اما با یقین میگویم : شَرم. چه، اگر بگوییم: برایش ممکن نبوده. در عشق ممکن بودن شرط نیست، محال هم سهل است. و اگر بگوییم طاقت دیدار نداشته، که مردن و دیدن معامله خوبی ست.
حالا باز میگویمت: دیگر شعر سعدی دوا نیست، دیگر این سردی سر انگشتان، تحمل پذیر نیست. دیگر این خوابهایی که خواب تو درش نیست، بی خوابی است. یک جور وقت تلف کردن است! اصلا آدم میخوابد که خواب ببیند. خواب آخرین فرصت است. در بیداری، همه چیز را باختهام. بیا، تمنای زیادی است، اما بیا. باور کن دارد دیر میشود: میدانی چند روز است که صبحها، وقتی از خواب بلند میشوم میبینم دستهایم مشت شده و هر روز سفتتر ... میفهمی؟!
■
شیدای توام، تاج سرم، بیا به سرم
رسوای توام، چشم ترم، بنشین به برم
عاشقم کردی، جانا دلم را بردی
به زلف سَرکجت، دلبر دلبر گم شده دلم
به ماه عارضت، دلبر دلبر حل کن مشکلم
جانا حل کن مشکلم.
« باید اعتراف کنم
من نیز، گاهی به آسمان نگاه کردهام؛
دزدانه...»
بیایید از تکنیک، اسلوب فیلمسازی و هر آنچه که به حوزه سینمایی "گاهی به آسمان نگاه کن" مربوط میشود بگذریم؛ چیزی که آشکار میشود تفاوت "کمال تبریزی" است به عنوان یک انسان -نه فیلمساز- با بقیه انسانها. به نظرم این تفاوت در چشمهایش است. اگر چیزی به نظر مسخره میآید، ناشی از همین تفاوت چشمها است. زمان درازی نیست فهمیدهام، تنها چیزهایی مسخرهاند که واقعی نیستند و از بختبد، معمولا - همیشه - چیزهایی را که مسخره به نظر میرسند غیر واقعی میشماریم! (به بهانه تماشای فیلم از تلویزیون، برای اول بار)
_ شما علت پس ندادن الواح گلي دوران هخامنشي را كه در دانشگاه شيكاگو است پنهادن كردن شواهد تاريخ باستاني ايران ميدانيد، اين كتيبهها حاوي چه جور اطلاعاتي است؟
من حدس ميزنم اين اطلاعات راجع به تمدن عيلاميها باشد، كه باستانشناسان يهودي اين آثار را از بين بردهاند. عكسهايي از اين كاوشها وجود دارد كه در كتاب تخت جمشيد نوشتهء اشميت چاپ شده است.
_ مگر اين آثار عيلامي چه ويژگي خاصي دارند كه بايد از بين برود؟
آثار عيلامي با تمدن ايران همگوني دارد و ثابت ميكند كه تخت جمشيد با آثار ايراني سازگاري ندارد.
خير، تخت جمشيد با سنگ ساخته شده اما سازههاي كشف شده عيلامي خشت و گل بودهاند. معماري باستان ايران خشت و گلي است در حاليكه تخت جمشيد يك بناي نيمه تمام است كه مربوط به تمدن اقوام روسيه بوده است. اين الواح گلي هم متعلق به دوران عيلامي است و به همين دليل هم تا به حال به ايران بازگردانده نشده است. چون اين بقايا نشان ميدهد تاريخ ايران هشت هزار ساله است، نه دو هزار و 500 ساله و تاريخ سازي آنها مشخص ميشود.
_ مگر آمريكاييها چه سودي از اين تغيير تاريخ ميبرند؟
اين صهيونيستها هستند كه سود ميبرند، اصلا اين كار صهيونيستها است. اشميت و مستر پوپ(باستان شناسهاي تخت جمشيد) همگي يهودي بودهاند و ميدانند، اگر بخواهند هويت ملتي را از بين ببرند بايد در تاريخ آن دخل و تصرف كنند. بنابراين، پيشينهء تاريخي از رابطهء يهوديان و پادشاهان ايراني ساختند تا رابطهء خوب ايران و اسراييل را نهادينه و پيوند آنها را هميشگي كنند و دشمني با اعراب مسلمان را تشويق كردند . . .
این حرفها را رییس مرکز مطالعات و تدوین تاریخ ایران، عباس سلیمینوین، گفته.[متن کامل مصاحبه] آنهایی که قبل از این مصاحبه یا نوشتهای از سلیمینوین خواندهاند، البته شاید متعجب نشوند، اما اینبار در مورد مصادره لوحههای هخامنشی، این قبیل روایات خیالی منحصر به او نبود...