ریشه اولین عضویست که از دانه خارج میشود و به سمت مرکز زمین متوجه میگردد.
هنوز ریشه ندواندهام.
■
یادم باشد بعدا راجع به حسادت بنویسم قبل از آنکه بترکم! البته ترکیدن اصطلاح کاملا مناسبی نیست. حسادت رسیدن به دمای احتراق است. یک انفجار گاز گونه که شدتش تمام اکسیژن موجود در هوا را در لحظه میبلعد و برای همین تند خاموش میشود. – این را از یک حسود داشته باشید.
،،،
همینطور یادم باشد راجع با امولُسیون ام با آدمها بنویسم یا شاید اشارهای مختصر. فعلا همین.
□
+ اهدای یک لوح خیلی عظیم، توسط ضرغامی به رییس جمهور: ببینید(+)
چه دلیل دارد، مرد ماهی گیر که به ساحل میرسد، چیزی بگوید. کافی است یک ماهی را از دمش بگیرد و در هوا تکان دهد و اگر نه؛ موقعی که تور خالیش را میروبد و برای فردا دسته میکند.
ماهی گیری که آفتاب نزده، با یک قایق و یک چراغ به دریا زده. بعد پاروزنان روی موجها لغزیده دریا هم آرام آرام راهش را باز کرده. بعد منظرهی شفق را دیده، باز هم یک حال. تا رسیده به آنجا که باید تور بیندازد، تورش را انداخته و منتظر مانده، تورش را بالا میکشیده و با انگشتهای آزمودهاش سبک سنگینش را سنجیده. تور بی صید را یک بار، دو بار،...، پنج بار، ده بار به آب انداخته و باز خالی. این هم یک حال.
بعد دوباره تور را به آب زده و این بار یک ماهی درشت توی تور تقلا میکرده. ماهی را آرام از بین طنابها بیرون کشیده و از خوشحالی ماهی را به سمت لبانش برده، این هم یک حال. طوفان شده و دریای متلاطم قایقش را بین موجها دست به دست کرده، موجها مثل سیلی توی صورتش خورده، دلش آشوب شده. مثل دریا و بعد آب قل و قل کرده موجها رام شدهاند،آرام. آسمان باز شده و تیغ طلایی آفتاب ابرها را پاره پاره کرده. این هم یک حال. حال ساحل را از دور میبیند و شاید کسانش را که توی ساحل منتظر نشستهاند، نا پیدا لبخند زده. از قایق بیرون پریده و کشان کشان تا روی ماسهها جلویش برده. بعد آرام ماهیاش را از دم گرفته و توی هوا تکان داده. همین. و اگر چیزی هم صید نکرده بود،فقط لجنهای تور را میگرفت و جمعش میکرد.
+ رایگیری برای انتخاب شخص اول سال 2006 ، در سایت Times : فعلا احمدینژاد با 19 درصد کل آرا، اول شده.(+)
+ کنفرانس خبری رییس دانشگاه ucla راجع به ضرب و شتم دانشجوی ایرانی. (+)
+ داستایفسکی همیشه استاد (+)
فرکانسهای ناچیز؛ یک جور صدا کشی از صامتها ست.
1. لیسانسش را سه سال قبل از دانشگاه خودمان گرفته،فیزیک.
از اوضاع و احوالش میگوید: در یک دبستان درس میدهد، یک مجموعهای هستند که تصمیم گرفتهاند روش تربیتی و متد آموزشی کاملا علمی را پیاده کنند. از این که مشاور آموزشی مدرسهشان از شاگردهای باغچهبان بوده، 70 میلیون تومان بدهکارند و ساعتی هزار تومان حقوق میگیرد. برای همه کلاسها روزی یک ساعت زبان گذاشتهاند و مراقب تغذیه بچهها هستند – این جا را با لذت یک مرد رسیده میگوید- میگوید کودک چه کهکشان متراکمی است – شاید به خاطر اینکه فاصلهاش با نطفه کوتاه است- و دیگر اینکه: در Modern Education ، دولتها 70 درصد هزینهی تحصیل یک فرد را در دبستان سرمایه گذاری میکنند.
2. دو سال قبل نمیدانم چطور رفته لواسان، توی یک روستا درس داده، فیزیک دبیرستان. فیزیک که میدانید درس چگونگی هاست یعنی اصلا وظیفهاش گفتن این است که مثلا چگونه آب یخ میزند، به چرا-ها کار ندارد. چرا کار فیلسوف هاست. در کارش زیاد چون و چرا میکند.
3. نشستهایم سر میز شام، خانمش روبرویم نشسته. میگویم شما هم فیزیکی هستید،"نه ریاضی ام" به غلط فهمیدهام کارشناس ریاضی، میگویم الان چه میکنید؟ - "برای کنکور میخوانم" میگویم کارشناسی ارشد؟، "نه برای کارشناسی" اصلا سرخ نمیشود. خنده میکند،از آن خنده های روستایی، مال همان روستایی است که رفیقمان درس میداده، انگار که برادرش شاگرد کلاس فیزیک بوده! بینیش قوزدارد و پا به پای صورتش کش آمده انقدر که نگویم برای قشنگی عاشقش شده. همان استواری رفتار روستاییها را دارد و انقدر بیخیال خودش که غذا را گوشهی دهانش نگه دارد و چند جمله بگوید یا سر میز موقعی که اسم روستایشان را نمیفهمم، سریع جایی باز کند و با نوک انگشت اسم روستایشان را بنویسد.
4. حال و هوایشان پر است از اعتماد به نفس حاصل از سختگیری، با این همه حالتی رمنده یا یک چیز ناشادی در رفتارش هست- همین دوست فیزیکیام را میگویم- گمانم ضرب شصت طبیعی اجتماع. دیدنش برایم مثل استشمام طعمهای تازه بود که بخارش در هوا پراکنده شده. دورش را یک لایهی ضخیم از معمولی بودن- نه عمومی بودن- گرفته، که کشفش را سخت میکند. از آن آدمهایی است که نمیشود بیشتر از دو ساعت تحملش کرد! چون خیلی فرق میکند.
□
۲۴ ساعت از زندگی بهمن فرزانه. اهلش بخوانند (+)
من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض
اذا اخرج یده لم یکد یراها
و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور ﴿40﴾- سوره: نور
For those mind who are in affiliation with English
[24:40] Another allegory is that of being in total darkness in the midst of a violent ocean, with waves upon waves, in addition to thick fog. Darkness upon darkness - if he looked at his own hand, he could barely see it. Whomever GOD deprives of light, will have no light
□
یکی از آیههای سوره نور دقیقا مقابل این آیه است. اگر آن یکی نشود، این میشود!
خوشبختانه كتابخانه دانشكده ادبيات هم آتش گرفت. (+)
و سالگرد مراسم آتشسوزي كتابخانهي دانشكده حقوق دانشگاه تهران،كه25 آبان سال گذشته اتفاق بود اين بار 10 روز زودتر از موعد در كتابخانه دانشكده ادبيات به صورت با شكوهي برگزار شد:
ناظران عيني حادثه كه در حادثهي سال قبل نيز حضور داشتند در مقايسهي اين دو آتش سوزي با هم اظهار داشتند: " آتش كتابخانهي ادبيات بسيار مطبوعتر و سرختر از آتش كتابخانهي دانشكده حقوق بود."
و البته خودتان تصديق ميفرماييد كه علت اين امر نبايد چندان به سرد شدن زودتر هوا مربوط باشد. به گمان من اصلا كتابهاي ادبياتي بهتر ميسوزند و شعلهشان بايد صد برابر افروختهتر از كتاب هاي حقوقي باشد. شما در نظر بگيريد همان مثنوي معنوي هر چقدر هم كه روي كاغذهاي كاهي و نامرغوب چاپ شده باشد چه آتشي درست ميكند حالا اگر چاپ نفيس روي ورق گلاسه باشد به علاوه تذهيب و جلد چرمي، كه جاي خود دارد! يا ديوان شمس، مطمينم كه موقع سوختن اصلا دود نكرده است لا مصب براي آتشزدن كل يك شهر كفايت ميكند! حالا اينها فقط دو تا از ساكنان يكي از رفهاي يك قفسه كوچك بود، در قسمت آثار كلاسيك منظوم ادبيات ايران. علاوه كنيد كه شاهنامه هم آنجا بوده، فردوسي هم كه استاد به راه انداختن آتشهاي مهيب...
از آثار منظوم بگذريم كه نثر نويسان هم در اين آتشبازي دست داشتهاند حالا اگر نه متهم رديف اول، بالاخره در ارتكاب جرم كه مساعدت كردهاند. از جمله متهمين رديف دوم؛ تذكرةالاوليا عطار نيشابوري، سياحتنامه ابراهيم بيك خان مراغهاي، "با كاروان حله" عبدالحسين زرينكوب بروجردي، "نوشتههاي بي سر نوشت" محمد اسلامي ندوشن، "زمين سوخته" احمد محمود، " از آتش خاموش تا سووشون" هوشنگ گلشيري و خيليهاي ديگر كه بايد منتظر گزارش تكميلي شد.
همچنين چندين نفر از مجرمهاي بينالمللي و شناخته شده كه در قفسهي تاريخ ادبيات جهان جاخوش كرده بودند با فرصت طلبي و سود جويي فراوان شعلهي اين آتش را تيزتركرند و از همه سود جوتر؛ گونتر گراس بود بواسطه كتاب "طبل حلبي" به ياد بياوريد آن مرتيكه " كليايچك" آتشافروز را كه از چشمهاي آتش ميباريد و صدها مكان مختلف را آتش زده بود و پليسها همه جا دنبالش بودند.
همانطور كه ملاحظه ميفرماييد: اينجا كتابخانه نبوده است بلكه گردهماي آتش افروزان بوده، و اين كه مدير كل روابط عمومي سازمان آتش نشاني، علت آتش سوزي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران را اتصالي سيم هاي برق عنوان كرده اصلا حرف درستي نزده، آتش را جلال الدين بلخي بپا كرده و آنوقت اساتيد و شاگردانش با او همداستان يا به قول امروزيتر همدست شدهاند و آتش را بردهاند هر طرف اين كتابخانه.
▪