داستان آنکه بر سر پیمان خویش « باقی » ماند.
#
او در زندان به جای آنکه روزگار را به موضعگیریهای سیاسی بگذراند دو کار کرد؛ اول مبانی فکری خود را تقویت کرد و دیگر به اطراف خود به دقت نگریست. در کنار زندانیان سیاسی سراغ زندانیان عادی هم رفت… چه بسیار فعالان سیاسی که در طول سالها زندانی بودن از کنار زندانیان عادی گذشته بودند و آنها را نه همچون یک انسان که مانند یک مجرم دیده بودند …اما باقی احتمالا مفهوم واقعی «انسان بما هو انسان» را در زندان کشف کرد. ( شهروند امروز- محمد قوچانی)
پنج ماه قبل- شاید هم بیشتر- فیلم Pi را دیدم، از موضوعش، روایتش و درد بی درمانش خوشم آمد. و برای همین اسم کارگردانش به یادم ماند تا یک ماه پیش که The fountain را دیدم از همان کارگردان. و به خیالم این دومین فیلمی است که از" دارن آرونوفسکی" دیدهام. اما چند روز قبل فهمیدم کارگردان فیلم Requiem for a Dream هم خود ناجنسش است و به این ترتیب، بیشتر از دو سال قبل اولین فیلم او را دیدهام.
حالا هر سه تای این فیلمها در کنار هم به نظرم یک چیز میگویند. یعنی میشود حس کرد که یک کل خودش را در تار و پود همهی این سه تا جا کرده.این را از نحوه روایتش در هر سه حس میکنم. به خصوص از روایتش مستقل از موضوعها. مثلا خوب بلد است از سر چیزهای الکی بپرد، مات و مبهوت بماند. نگاه کنید در هر سه تای اینها چطور یک گیجی، یک تعجب ساکت، یک عبور تند از زمان، سبک را میسازد.
#
موسیقی آخر "مرثیهای برای یک رویا " را که دوباره شنیدم باعث نوشتن این پست شد. در فکرش بودم از کارگردان همهی این فیلمها یک تقدیری بکنم، حالا کاریکباره شد. (شنیدن موسیقی)
+ همانطور که احتمالا میدانید قرار است جورف تیلور برنده نوبل فیزیک به ایران بیاید. و روز سهشنبه در سالن جابر از ساعت 3 تا 4 سخنرانی داشته باشد. در همین رابطه وبلاگ هموردا را بخوانید. هرچند نمیدانم رفتن به این جلسه فقط برای ناخنک زدن از جانب نوابیغ، درست باشد یا نه؟!
#
+ ماجرای نوبل ادبیات امسال دارد بامزه میشود. دوریس لسینگ نویسنده انگلیسی - با پدر و مادر انگلیسی الاصل - که متولد کرمانشاه است جایزه نوبل را گرفت. پدرش به عنوان کارمند "بانک شاهنشاهی ایران" مقیم کرمانشاه بوده و خلاص. حالا خبرگزاری فارس [اشتباهی مهر نوشته بودم، محمد حسین تذکر داد ] و صد جای دیگر به عادت دروغگویی مینویسند؛ نویسنده ایرانیالاصل! و به مقایسه کنید همین خبرگزاریها اگر یک آدم مشهور تنها لنگهکفش پدر بزرگش به ایران افتاده باشد . ولو اینکه متولد کشور دیگر باشد و پدر و مادرش دو ملیت مختلف داشته باشند چطور او را ایرانی جا میزنند. [ یادداشت وبلاگ جمهور]
#
+ نوبل صلح امسال به ال گور رسید. مطلب وبلاگ Chicago Boyz خواندن دارد.
همهی سوالم این است. آیا می شود یک تمدن یا دین و فرهنگ، و ساده شده اش یک چیز، روی کوچکترین مخرج مشترکش گسترش پیدا کند؟
#
سوال را به صورت انتزاعی و کاملا نظری از خودتان بپرسید. هر چند زمینهی این سوال در ذهن من از یک سو از مشاهداتم در ماه رمضان برمیآید. و از طرفی دیگر آنچه از وضع و حال پاکستان، سوریه، مصر، عربها، مالزی و مسلمانهای آمریکا میدانیم.
# 1
ببیندید من اینجا تا حالا شاید یکی - دو مورد ناله کرده ام . مینویسم که عادت نکنم . به هر لامسبی عادت نکنم. به شنیدن هر خبری عادت نکنم و بعدش عین گاو بمانم. میدانم اگر کمی تحمل کنم فردا - پس فردا خوب می شوم. (حتی آخر همین پاراگراف احساس می کنم حالم بهتر شده! (
خودم را به نادانی زده ام. واقعا اگر می خواستم کاری کنم الان این ها را نمی نوشتم. اگر میتوانستم! منطقی که برخورد کنم می شود گفت نمی توانستم یا نمی توانم. اگر چه عمیقا می خواهم. ولی خب تمام نکبتهای تاریخ لای درز خواستن و توانستن خودشان را جا کرده اند و عجیب این شکاف را عمیق کرده اند انقدر که حالا برای خیلی ها جا باز شده.
# 2
دیگر اینکه داستایفسکی نبی، در کتاب برادران کارامازوف. جایی می گفت که خاطره ها خیلی مهم اند اگر انسانی کلی خاطره خوب داشته باشد محال است که این خاطره ها بگذارند، ضایع شود - و من حرفش را باور کردم و باور دارم- و بعدش گفت: حتی یک خاطره خوب میتواند انسان را نجات دهد و بیچاره آن کسی است که خاطره ی خوبی نداشته باشد.
ریالیست هایی که این سطور را دنبال میکنند و حرف کارامازوف را به هیچ جایشان نمیگیرند؛ او درست گفته! آدم زمانی که ضایع می شود قبلش تمام خاطره هایش ترکش کرده اند. اما یکی شان هست که باقی می ماند یعنی تا جان دارد در بدنش هست، فروید نامش را گذاشت لیبیدو ، من اما میگویم خاطره. حتی میتوان شاهد بیاورم از آثارش این خاطرهی لجوج و سمج آخری همان است که وقتی [ سانسور میکنم بعدتر اضافه میکنم]
# 3
قبل از بند دوم آمدم این را بنویسم که فکرم رفت به داستایفسکی. امروز روی گوگل ویدیو. عنوانی دیدم:
Embracing Humanity :Truth in a time of war سخنران یک استاد پیر بود به نام هوآرد زین. به صفحه ویکیپدیایش مراجع کنید. سخنرانی در ششم اکتبر سال 2005 در دانشگاهSantabarbara انجام شده. آنهایی که اینترنت پر سرعت دارند حتما ببینید. حکیمانه است.
حالا حرف سر این نبود. میخواستم بگم این آدمها که روی زمین هستند خیلی ضروری اند. رجوع شود به بند اول.
# 4
باز در همین روز از طریق وبلاگ پسر فهمیده با یک قاتلی ( کوکلینسکی) که بیشتر از صد نفر کشته آشنا شدم. عینا به نقل از وبلاگ او:
با این حال یک چیز خیلی عجیب در مصاحبهاش توجه من را جلب کرد. این تکهای از مصاحبه است.
کوکلینسکی: «من تجربهای دارم که فکر کنم باید بگویم، البته ممکن است برای عدهای منزجرکننده باشد. شاید هم بهتر است آن را نگویم.»
مصاحبهگر: «بگو!»
کوکلینسکی: «نه، زیاد جالب نیست.»
مصاحبهگر: «نه، ادامه بده»
کوکلینسکی: «یک مردی بود که التماس میکرد و دعا میخواند. او به خدا التماس میکرد. به او نیم ساعت وقت دادم که دعا کند تا این که شاید خدا بیاید و او را نجات دهد. او نیم ساعت وقت داشت، ولی خدا نیامد و او را نجات نداد. من هم کار را تمام کردم. کار جالبی نبود. این تنها موردی بود که فکر میکنم نباید انجام میدادم. نباید کار را به این شکل انجام میدادم.»
# 5
در ادامه پرسهای که در ذهنم دارم. عجیب هوس کردهام که امشب بروم مسجد شهدا گوشهای بنشنیم تا مهدی سماواتی بخواند. یعنی احساسم را الان صادقانه میگویم، هنوز میشود آن جا نشست و لذت برد و بزرگ شد. سماواتی یک شب در میان مناجات منظومه حضرت امیر را میخواند، الان فقط آن بیت از منظومه را به یاد دارم که:
اِلهى لَئِنْ لَمْ تَرْعَنى كُنْتُ ضائِعاً
وَاِنْ كُنْتَ تَرْعانى فَلَسْتُ اُضَيَّعُ
ترجمه: اگر تو نفهمی من را، تمام میشوم. تمام! و اگر درکم کنی. پس نابود نخواهم شد.
# 6
مرا عهدی است با جانان. که تا جان در بدن دارم. هواداران کویش را. چو جان خویشتن دانم. (انشاا...)
# 7
زیاد هارت و پورت کردم. و شش بند قبلی را با عقاید التقاطی نوبرم از سر گذراندم. خب من این شکلیم دیگر، قصهها را باور دارم. اما حرف حسابی را حسین (تاجیک) خودمان زد. من هم به پیروی از او میگویم:
با اینهمه عادت میکنم! عجب نکبتی.
نامهی سرگشاده گنجی خطاب به ریس سازمان ملل، نه به عنوان یک کار اصلاحطلبانه بلکه به عنوان یک اقدام ضدجنگ برایم مهم است. 302 امضا کننده دارد؛ صدر لیست دانشمند، نویسنده و مابقی استادهای معتبر دانشگاهند. به سیاهه امضا کنندگان نامه حتما نگاه کنید: هابرماس، چامسکی، چارلز تیلور، اورهان پاموک، ایزابل آلنده ...
متن نامه در ایران کاری از پیش نمیبرد. چه اگر نامه را در ایران مینوشت و به جای "Iran supreme Leader " میگذاشت "You" و خلاصه مخاطب نامه را چنان که باید انتخاب میکرد کارش شجاعانه بود و اثر هم میگذاشت ( نگو چه تاثیری؟! تومنی سنار با الان فرق میکرد)، حالا که اینطور نیست. متن نامه دو پهلوست و هر طور میشود تعبیرش کرد، اما به استناد امضاهایی که پایش هست، باید جنبه "ضدجنگ" آن برجسته شود. و خب کار مهمیست هر چند موثر نباشد!
معمول است که متناظر با روزهای رمضان یک جزء میخوانند تا طی ماه، یک دور کتاب را خوانده باشند. با همین خیال امروز از سر چند جزء پریدم و جزء هفدهم را باز کردم. با پیامبران(انبیا)، سورهی 21 ام شروع میشود.
آیهها این سوره را عجیب دوست میداشتم، مثلا شمارههای 16 و 17، 30 ،31، 35. همهی مساله «ایمان» است. و به نظرم جملههای وجودگرایانه هستند. چندین مورد هم از نشانههای فیزیکی دارد. نیمه دوم سوره هم قصه است، قصه پیامبرها. و چه دلگرم کننده.
فکر میکنم آینده برای این آیهها باشد. نمیشود نادیدهش گرفت، مستقیم با یک وجود حرف میزند و فقط از ایمان سراغ میگیرد و قصه تعریف میکند. بعضی موقعها نشانی میدهد. گاهی هم نمیدانم، غریب میشود:
« ما، این آسمان و زمین و آنچه بینشان است به بازیچه نیافریدیم. اگر خواستار بازیچه بودیم، خود آن را میآفریدیم، اگرخواسته بودیم.» آیههای 16 و 17
روح خوب میداند - هر چند بارها خود را به فراموشی بزند - که باید به خاک پدری حساب پس دهد.
-- کازنتزاکیس ، گزارش به خاک یونان –
بازی وبلاگی وطن 2 هفته است پیش راه افتاد، از وبلاگ حسین نوروزی شروع شد و افرادی زیادی نوشتند. اگر مطلع نیستید به اینجا بروید و لینک ها را دنبال کنید.
کسی برای بازی از من وعده نگرفته. و فکر میکنم ، نوشتن در مورد وطن از چشم من که خوشی زیر دلم زده، چندان هم مقبول همبازیها نیفتد. اتفاقا دوستهایم وطن نوشتهها را خوانده بودند و همین شد که شب قبل سر افطار با علی بحثمان شد، و من هم دلم خواست که درباره وطن ( میهن ) بنویسم.
1. ابتدا کمی تفنن زبانشناسانه در مورد واژه وطن و معانی که در جمله معمولا به آن منتسب میشود. این جملهای معمول و صحیح است که یکی بگوید: فلان کشور به بهمان کشور حمله کرد. یا حتی اگر کسی بگوید کشور شما به کشور من تجاوز کرد باز هم معمول است. یعنی چنین ترکیبی از واژه کشور در دو صورت درست است. اما آیا مصطلح است به جای عبارت اول بگوییم؛ فلان وطن به بهمان وطن حمله کرد. بسیار ترکیب نادر و حتی محالی است. چرا؟! از لحاظ قواعد دستوری که چنین ترکیبی مجاز است. از لحاظ معنی هم به نظر میرسد بشود از وطن در بعضی موارد به جای کشور استفاده کرد. دقت کنید این از آن قابلیتهای پنهان زبان است که الان به چشم آمد. یعنی ما تا کنون نگفته ایم: وطن الف به وطن جیم حمله کرد. به این دلیل که وطن را چیزی منتسب به خودمان میدانیم. با کمی تسامح بگویم یک مساله ای میدانیم که مستقیما به شخص گوینده عبارت مربوط میشود. با چند مثال دیگر باید دقیقتر بشویم. این عبارت را گفتهایم یا درست است اگر بگوییم: کشور الف به وطن من حمله کرد. اما بعید است که اگر ما جای ساکنان کشور الف باشیم و به عبارتی وطن ما، تجاوزگر باشد: بگوییم وطن ما به کشور شما حمله کرد. بلکه ترجیح میدهیم بگوییم؛ کشور ما به کشور شما حمله کرد. ببیند اینجا مساله از قسمت قبل هم ظریف تر است. زیرا در اینجا مساله متعلق بودن وطن به گوینده کاملا درست است. لذا مساله روانی هم که در کارکرد قبلی مانع از به کار بردن وطن میشد، دیگر وجود ندارد. پس چه ویژگی پنهانی در زبان باعث میشود ترجیح بدهیم بگوییم: کشور من به وطن شما حمله کرد تا بگوییم : وطن من به کشور شما حمله کرد؟ ( و دقیقا قرینه این مطلب هم صادق است و به نوعی فرضیه ما را تایید می کند: چرا که ترجیح میدهیم بگوییم : کشور شما به میهن من حمله کرد تا بگوییم کشور شما به کشور من حمله کرد.)
این یعنی وطن فراتر از کارکردهای متعارف معنایی زبان. دارای جایگاه مقدس و دست کم با ارزشتر از واژه کشور، در ذهن ماست و این ویژگی خودش را در زبان نشان میدهد.
2 . میهن در انگلیسی دو مترادف جالب دارد: Fatherland، Motherland. یعنی میهن از طریق دو رابطه روانی به آدم مرتبط میشود. حالا وقتی قضیه محشر میشود که به دو صفحه مرتبط در ویکیپدیا مراجعه کنید. در بیشتر زبانها (تقریبا همه مشهورها) واژه مهین یا به معنی Motherland است و ریشه مونث دارد( فارسی جزو این گروه است، با واژه میهن) یا به معنی Fatherland است و ریشه مذکر دارد. یک تفاهم فراگیر بین زبانها.
روده درازی زبانشناسانه دیگر تمام شد. بقیه اش برای فردا. ادامه..