باورت می شود این را وزیر فرهنگ مملکت عزیزمان در رادیو گفته باشد. آن هم در جواب اینکه چرا تیراژ کتاب در کشور عزیزمان- ایران- به طرز فاجعه آوری پایین است؟!
استدلال فوق را درآورده که یعنی تیراژ کتاب اصلا ربطی به کتابخوانی ندارد. و علاوه کرده سرانه ی کتاب خوانی در ایران - کشور عزیزمان- روزی ۲ دقیقه است.
از وبلاگ صادق.
بین میدان کاج و سرو در سعادت آباد،یک میدان هست، چون نزدیک شهرداری منطقه دو ست می گویند میدان شهرداری. از دیروز شده میدان " زنده یاد قیصر امین پور".
این را بهمن نوشته؛
سال دوم يا سوم راهنمايي بود. هفته ي اول يا دوم سال. نيمکت آخر ته کلاس تنها نشسته بودم که پسري ناآشنا وارد کلاس شد. تازه وارد بود و انتقالي از رشت. مو بور و رو سرخ. چشمانش با خجالت کلاس را گشت و کنار من متوقف شد. آهسته آمد جلو و پرسيد :«اينجا جاي کسيه؟» «نه» «مي تونم اينجا بشينم؟» من من کردم. نمي خواستم کسي کنارم بنشيند. «آره مي توني.» بي آزارترين بغل دستي دنيا کنارم نشست. يک سالي همان جا بود و بعدتر با رحيم و پيمان قاطي شد. هيچ گاه صميمي نشديم اما هيچ گاه تندي اش را نديدم. هميشه مثل همان روز اول آرام بود و خجالتي.کنکور که قبول نشد شروع کرد درس خواندن. اين بود که يک سال بعد از ما دانشگاه آمد. همين شريف عمران مي خواند. گاه به گاه که به تصادف همديگر را مي ديديم سري تکان مي داديم که يعني سلام. يادمان هست که يکديگر را مي شناسيم. يک بار هم که رحيم آمده يود دانشگاه ما سه نفري بيشتر ياد گذشته ها کرديم و خيال آينده ها.ديشب با نااميدي سراغ وبلاگ محمد رفتم که حالا دير به دير تر از هميشه مي نويسد. لينک هاي بالاي صفحه اش را نگاه مي کردم بيشتر به اين هوا که ببينم محمد چه ها مي خواند. به مطلبي لينک داده بود با عنوان «گردابي چنين هايل». از سر کنجکاوي کليک کردم. وبلاگ سعيد باز شد که از بازي بودن دنيا مي ناليد. نوشته بود پسري يک هفته پيش از رشت راه افتاده سمت تهران و نرسيده. کالبدش را حالا پيدا کرده اند و دليل مرگ را نمي دانند. نوشته بود اعلاميه ترحيم پسر را ديده که اصالتا رشتي بوده و سال بالايي شان در دبيرستان. لرزيدم که سال بالايي سعيد اين ها که ما بوديم. گشنم دنبال کسي که اصالتا رشتي بوده باشد و چيزي يادم نيامد. خواستم همان نصفه شبي از سعيد بپرسم که ترسيدم. ترسيدم جوابي بدهد که شنيدنش سخت باشد.صبح مرتضي را دانشکده ديدم. اول نمره QA اش را پرسيدم بعد اينکه «راستي اين چي بود سعيد توي وبلاگش نوشته بود؟» مرتضي مي دانست که پسري رفته است و بازنگشته است. يعني آمده است که بيايد و نرسيده است. اسمش را پرسيدم و نمي دانست. جدا شديم و مشغول روزمره. چند دقيقه بعد از مرتضي اس ام اس آمد. ساده بود و صريح:«امين وندائي.»***کجاي اين دنياي لعنتي ايستاده ايم؟ به چي بنديم؟ چقدر يادمان بيايد که دغدغه هامان از سر تا ته حقير است. به مويي و بنديم و انگار نه انگار. غصه ي چه مي خوريم. نگران چه هستيم... آن لعنتي که از رگ گردن به ما نزديک تر است خدا نيست، عزرائيل است...
بسیار خرفت شدم، هر چه الان فکر کردم اولین موقعیت دوستی ما چه بود یادم نیامد. ولی حدودا قبل از مهر چهار سال قبل بود. یعنی هزار و پانصد و خردهای روز دوستی، معمولا توی ذهنم تا یازده هزار روز هم جلو میروم... 30 سال. اما نکبتبارترین کاری که در زندگیام میشناسم عهد دادن است... خودت یکبارگفتی از همان لحظهای که آدم به کسی میگوید دوستش دارم، عذاب وجدان دارد چون دروغگو شده. تازه این حرف هم همهاش نیست؛ من از ماندن نمیترسم، از رفتن هم نمیترسم، فقط نمیدانم چرا باید بمانم یا بروم؟ حالا اگر این معنی را میدهد که رفاقت را دست کم گرفتهام، شاید این بس باشد: بعد از غم رویش، غم بیهوده خورانند...
امروزمحمد توی نمایشگاه گفت: من میخواهم بهترین نویسندهی ایران باشم. بهش گفتم: باید با من رقابت کنی. خندیدیم...خیلی کیف کردیم. شاید محمد خیلی ساده ازدواج کند و فوق لیسانس بخواند بعد یادش برود نویسنده شود، چیزی تغییر نمیکند، چون این سرنوشت محمد است نه محلی برای آرزوهای من. یا خود من که تو بهتر میدانی حتی راننده اتوبوس شدن هم دورم نیست...از اصفهان برمیگشتم یکجا راننده ماشین را نگه داشت برای امضای برگههای پلیس راه قبل از پیاده شدنش چند کلمه برای مسافرها حرف زد، مثلا گفت که ما رانندهها هم حالیمان میشود، پشتش قوز داشت، باور کن یک رهبر تمام عیار توی آن لباس آبی شوفری گیر افتاده بود. یعنی مساله آدمهاست، هیچچیز دور نیست. حالا اگر آن راننده، آیندهی یکی از دوستانم باشد همان قدر اهیمت دارد که اگر نویسندهای باشد.
آخرش که چی؟ امشب به جای آنکه عصبانیام کند، غمگینام میکند. از نظر من خیلی ساده است ما بیشتر از آنکه راجع به دوستی حرف بزنیم باید دوستی کنیم. اما اگر نرنجیده باشید، نه تو و نه آن دوست دیگرمان چقدر همه چیزعالی میشود.