این شروع متناسبی با احوالی که من درش هستم، نیست. برای کسی که پشت لپتاپش نشسته "زرد و سرخ و ارغوانی پاییز" را گوش میدهد. شامش را خورده، چایش را نوشیده، و چند صفحهی خوب توی فایرفاکسش از وسط روز باز نگه داشته که با لذت بخواند.
شروع← بی تعارف بگویم من تباه شدم.
به عقب برگردم، چقدر؟ احساس می کنم چیزی گم شده، اما هیچ خاطرهای ندارم که برایم ثابت کند زمانی وجود داشته.
توی پرانتز؛ ایدهای دارم که مغز «خاطره» را یا اینجا بهتر است بگویم «وضعیت» را به نحوی ذخیره میکند که همیشه قابل بازیابی نیست. مثلا «احساس رضایت». احساس رضایت به اکنون، به حال وابسته است، حالا اگر مغز بخواهد وضعیت پنج سال قبل را فرا بخواند، به یاد بیاورد و حس کند، جزییات را به یاد میآورد؛ رنگها، لباسها، جاها، خاطرهها، صداها. اما از جمع اینها «احساس رضایت» درست نمیشود. چرا چون کلید گم شده؛ برای این گم شدن کلید توضیح فیزیولوژیک وجود دارد شاید به ذخیره شدن مفاهیم در ساختمان حافظه برگردد. عجیب نیست؟! چطور دوست داشتن به نفرت تبدیل میشود یا به عکس. حالا این جناب مغز ماموریت پیدا کرده چیزی را بکاود و بیابد. مثل «احساس رضایت» که اتفاقا کلید فهم دورهای از زندگی تو هست. اما کلید گم شده یا احتمال دارد با لحاظ کردن نقصانی که از کار مغز گفتم ، هیچ وقت وجود نداشته!
پس با در نظر گرفتن پرانتز بالا میگویم: این نیاز بوجود آمده که چیزی کم هست. اعم از اینکه من آن را داشتهام و حالا از دست دادهام یا نه، نداشتهام و حالا نیازش دارم.
از همان خاطرههای ریز: فکر میکنم تقصیر آنهاست که الان روی لپشان دیگر جای سالک نیست. دو تا خواهر، دوقلوی ناهمسان. روی لپهاشان جای سالک بود و من همیشه میپرسیدم اینها جای چیست؟ توی کتاب علوم که مالاریا را درس دادند اول یاد آنها افتادم. چند روز پیشبود اتفاقی فهمیدم جای سالکهاشان محو شده، ردش هم نیست. ای بر پدر مخترع لیزر. دقیقا نفهمیدم چند سال هست که سالکها رفتهاند.
یا اصلا گنجشکها را بگو! فرق میکردند؛
بر شاخساران اقاقی،
زیر باران،
شادا که میخوانند و خوش،
در صبحِ اسفند،
آرزوهای خویش را با آن بلندی
گنجشکهای عصرِ جنگ و جیرهبندی! -- شفیعی کدکنی--
زمستان، صبحهای اسفند، هوا سرد بود...البته! اما خورشید هم بود، گرم هم بود. یا چمن؛ وقتی چمن میدیدم یاد شهرداری نمیافتادم. سبزه چمن بود. سبزه کمی اسطورهای است میدانم. اما سبزه را از روی چمن فهمیدم، حالا باید برای اشاره به آن مفهموم چمن، بگویم سبزه!
یا چقدر وقت است؟ دندان قروچه نکردهام. عربده نزدهام. به کسی نگفتهام «نامرد!».
جدیدا دو بار رفتهام تیاتر. تا یکی تویش پا بر زمین بکوبد، بلندِ بلند، از تهِ تهِ حلقش عربده بکشد. نشده!
میخواستم بگویم ضرورت واژهی مهمی است. « ضرورت» را فراموش نکنید. گاهی میشود چون «ضرورت» هست.