تبليغاتX
سادگي: قصيده نه، غزل شايد
سادگی
قصیده نه، غزل شاید (سابق)
جمعه بیستم شهریور 1388
سورئال می شویم

سورئال در ذهن‌ من تعریف جمع وجوری ندارد. اما انقدر می‌فهمم که "سورئالیسم" به شدت مدعی تفاوت با "رئالیسم" هست. همین طور به گوشم خورده آقای کافکا نویسنده‌ای محترم در مکتب سورئال و ابسورد است.

قسم می‌خورم، امروز دو بار بدون برنامه ریزی قیافه‌ی این موجود یعنی "سورئالیسم" را بی‌واسطه مشاهده کردم. دفعه اول موقعی که نامه جان کین (درباره دادگاه‌‌های اخیر) را می‌خواندم و به اینجا رسید:

به کافکا می اندیشم. کل این ماجرای هرزه و شنیع مرا به یاد توصیف های او از ماشین تحریری می اندازد که نوک قلم تیز مرکب افشان آن، کلمات را بر تن خونین قربانیان اش حک می کرد.

 دفعه دوم، بعد از دیدن این نمودار، موقعی که دنبال بابا و ننه‌ی " پورنوکراتیزاسیون" می‌گشتم، که اتفاقا همان طور که حدس می‌زدم رسیدم به استراتژیک پرانی حسن عباسی، به خصوص این قسمت:

* غرب در رویکرد جدید به دنبال سلسله جریانات شیطان پرستی و جن پرستی است. فیلم های هری پاتر، نارنیا، کنستانتین و... نیز که متأسّفانه از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می شوند، در این زمینه القائات صریحی دارند.

 * آنفولانزای نیویورکی ششمین دکترین از دکترین‌های آمریکا علیه ایران از سال 1380 پس از مطرح شدن ایران٬ عراق کره شمالی به عنوان محور شرارت می‌باشد. پنج دکترین سابق ناکارآمد از آب در آمد. دکترین‌های هویج و چماق، پلیس خوب پلیس بد، مکانیسم ماشه، شکّ و بهت و بالاخره دکترین قورباغه که توسط دکتر شانون برای رایس نوشته شد و در آن قرار بود با توجه به فرض اینکه فرانسوی ها قورباغه را با شرایط  خاصّی می‌پزند جهان پیرامون ایران می‌جوشید و ایران نیز به مرور می‌بایست آبپز گردد، که این مسئله محقق نشد. امّا با توجّه به این‌که ایالات متّحده در راستای سیاست‌های بلند مدّت خویش و همسو با استعمار پیر یعنی انگلیس در طی 28 سال اخیر اقداماتی را طرح‌ریزی نموده و لذا در حالتی که دیگر به بن بست رسیده است آخرین تیر ترکش خویش را رو نمود که ازآن به عنوان دکترین آنفولانزای نیویورکی یاد می شود. راه حل ارائه شده در برابر ایران پاشاندن بذر نفرت در قلب مردم ایران توسّط نیکلاس برنز در کنگره مطرح گردید که نام آنفولانزای نیویورکی به خود گرفت.

 بعد از این مشاهده‌ها فکر می‌کنم، باید اتفاق به شدت عجیبی افتاده باشد. چرا که جهانی که من – حداقل تا همین چند وقت پیش – سراغ داشتم، جهان رئالیسم بود، یعنی جای واقعیات. حال آنکه خالق یک اثر سورئال آگاهانه تلاش کرده چیزی بیافریند که وقوع آن در جهان خارج از ذهن محال باشد. پس طبیعتا مشاهده‌‌ی این موضوع در خارج از دنیای ذهن نباید ممکن باشد.

 اما اگر در روز مبادا چنین پارادوکسی ممکن شد، مثل تجربه امروز من، می‌شود گفت باید انتطار داشته باشیم در بیداری، چه روز و چه شب، کابوس‌های ما با تمام شخصیت‌ها، اشیاء، قواعد و فضایشان در کنار ما زندگی کنند. فقط تاکید می‌کنم فرقش این است که ما دیگر خواب نمی‌بینیم و کاملا بیداریم.

مزخرفات بدشگون‌ام را این طور جمع بندی می‌کنم، تطابق سورئالیسم و رئالیسم عمیقا یک پارادوکس است اما متاسفانه چنین امر شاذی، ظاهرا در زمانه و جغرافیای زندگی ما ممکن شده است. و چیزهایی به وقوع می‌پیوندد که از مرزهای تخیل نسل من گذر می‌کند. چنین وضعی به طور ساده یعنی به حرکت درآمدن و ملاقات تمام کابوس‌هایتان در زمان بیداری. هر جایی مثلا موقع نزدیک شدن به یک باجه‌ی تلفن در خیابان آزادی یا موقع تماشای تلویزیون ساعت 8:30.

+ نوشته شده در 8:17 توسط محمد.
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
الاهیات؛ این روزها
نیکفر می‌گوید:

چه کسی مسئول این خداست؟ چه کسی مسئول خدایی است که نظرکردگانشان تجاوز می‌کنند، شکنجه می‌کنند، آدم می‌کشند، دروغ می‌گویند، نظام دینی‌ای برپا کرده‌اند که عصاره‌ی همه‌ی تبهکاری‌هاست؟
بی‌خدایان می‌گویند، به ما مربوط نیست، ما که از اول گفته بودیم، خدایی نداریم.

روشنفکران دینی می‌گویند ما مسئولیتی در قبال این خدا نمی‌پذیریم، خدای ما مهربان است و طرفدار حقوق بشر.

روحانیان منتقد نظام مستقر می‌گویند که این نظام دینی نیست و عوامل آن دارند از دین سوءاستفاده می‌کنند.

عارفان می‌گویند که خدایشان اهل عشق و حال است و شکنجه نمی‌کند.

 مردم عادی می‌گویند این شکنجه‌گران متدین نیستند، اراذل و اوباش‌اند و مشتی آخوند خبیث.

و سران نظام وقتی با رسوایی‌های نظام خدایی‌شان مواجه می‌شوند، آنها را به "دشمن" نسبت می‌دهند.

ولی ما در برابر آن خدا مسئولیت جمعی داریم، زیرا همسرنوشتیم و آن خدا هم بازیگر صحنه‌ای است که همه‌ی ما بر روی آن قرار داریم. برای ورشکستگی یک فرهنگ هیچ شاخصی آشکارتر از آن نیست که در آن خدا از کنترل خارج شود و برای اثبات خروج خدا از کنترل فرهنگ هیچ شاخصی به آشکاری تمایل قوی تبدیل قدرت آسمانی به ارکان یک قدرت زمینی کنترل‌ناپذیر نیست. فرهنگ اسلامی نتوانسته است خدایی بپروراند که دروغگویی و تزویر و تجاوز را ممنوع کند...

آیا دین می‌تواند خود را از ابتذال برهاند؟ تاریخ، رو به پیش باز است و دین آن می‌شود که دینداران بخواهند. و دینداران این آزادی و حق را دارند که از دینشان چیز دیگری بسازند. ضرورت، نافی آزادی نیست. آنچه در درجه‌ی نخست ضروری است، روشن است: خدایشان را بایستی عروج دهند. برای آنکه خدای شکنجه‌گران نباشد، بایستی ممنوع کنند که او به استخدام تشکیلات زندان درآید. زندان، بنیاد قدرت است. کسی که بخواهد خدا را از زندانبانی باز دارد، باید او را از عرصه‌ی قدرت دور کند.

 

+ نوشته شده در 14:42 توسط محمد.
دوشنبه دوم شهریور 1388
محمد ف

 

 از توی خورشت چند قارچ و یک نصفه کدوی سرخ شده برمی‌دارم و یک بادمجان چرب، روغن خورشت را می‌ریزم روی ته‌دیگ پلوسبزی، دوباره و سه باره قارچ‌ها را درسته و یکی یکی جدا می‌کنم و توی بشقاب می‌گذارم، فلفل سبز تند هم هست، ریز میکنم لای پلوها، فلفل اشتها آور است، مامان میگه: "سحر نخور، عطش میاره". به جبرانش لیموترش میچلانم روی غذا که میدانم عطش را می بُرد.

 از جویدن غذایم لذت می‌برم، خیلی خوشمزه شده. هر بار که ظرف غذایم خالی می‌شود یک لیوانِ پر آب با چند تکه یخ از توی پارچ خالی می‌کنم که منبع آبم را پر کرده باشم به جای همه‌ی روز.

 تلویزیون روشن است و از این جهت اهمیت دارد که تا اذان برنامه بریزم که چطور بخورم.

 به اندازه یک وعده کامل خورش خورده‌ام، دست می‌کشم و از قطر سفره ظرف لازانیا را بر می‌دارم، سس نیست، سریع از آشپزخانه می آورم و یک لیوان پر آب می خورم. چند بار هم لازانیا می کشم، هر دفعه کمتر انقدر که فکر می کنم تا اذان بشود خورد. با قاشق لازانیا بر می‌دارم و مستقیم می‌گذارم توی قاشقم، سسس می زنم و میرم بالا.

 به جد خورده ام، دو دقیقه بیشتر نمانده، یکی دو لیوان آب می خورم، لیوان چایی مانده، نمی رسم بخورم، اما میدانم مایعی ملایم شده، یک خرما بر می‌دارم، از گوشه دهن هسته اش را می‌اندازم و با چای لیمو می‌خورم، متبحر شده ام چه بخورم طول روز، متوجه روزه نشوم. به اندازه یک نصفه خرمای دیگر وقت هست، دستم نصف می‌کند و به دهان می‌گذارم همراه یک جرعه چایی.الگوریتم همین است هر چه زمان کمتر لقمه کوچکتر و کوچکتر.

تمام می شود... اذان. دهنم را می شویم، مسواک می زنم و به مامان می‌گویم، خمیردندان داروگر را دور بیاندازد مثل شن می‌شود توی دهن، عطش را هم زیاد می‌کند.

اذان شد و عجله‌ای نیست، می نشینیم، وقت آرامش است، پانزده دقیقه وقت داشتم و خوب خوردم، رضایتمندانه بهش فکر می‌کنم.

 مامان نمازش تمام شده، نشسته می‌گوید: "این ها که سحری شون تو زندانه چه وضعی‌اند؟" فکر توی سرش بوده از چند دقیقه قبلِ اذان شبکه یک، موقعی که مطمئن بودم اگر دکمه میوت (mute) را بزنم صدای حدادایان را نمی شنوم، و مجری عینکیه شروع کرد به بلبلی کردن و برعکس سال قبل بغص نکرد بگوید زندانی‌ها... حتی نکرد بگوید: "زندانی‌های چک برگشتی، فقط همان گروه، منحصرا همان دسته."

 خواهرم که امروز سحر مهمان ما بوده سریع می‌گوید: "مامان! مثه مامان محمد ف دیگه، الان فقط اب می‌‌خوره روزه می‌گیره، می‌خواد شبیه پسرش باشد".

  محمد ف، الان اوبن هست، توی زندان، آن طرف دیوار. با هم کوه می رفتیم.

 - سحرسوم رمضان، تابستان کودتا

 

+ نوشته شده در 6:51 توسط محمد.
Check Page Ranking